من، تو ، عشق، میخوام سه تاشو بشکنم
رو هم رسید. یک شب وقتی خیلی بچه بودم شب خوابم نمیبرد میترسیدم بعدش تصمیم گرفتم به چیزای خوب فکر کنم شروع کردم به فکر کردن راجع به اینکه بزرگ شم چی میشه... راجع به ۱۸سالگیم فکر کردم.با خودم گفتم چه خوب میشد اگه ۱۸سالم میشد دیگه بزرگ میشدم میتونستم ماشین سوار شم.میتونستم برم بانک. سنم قانونی میشد. همه میگفتن چقدر این دختره بزرگه اونوقت میتونستم ازدواج کنم مثل مامانم باشم بچمو بقل کنم ببرم پارک. باخودم گفتم اگه الان ۲تا دوست خوب دارم تا اون موقع کلی دوست خوب پیدا کردم. اگه الان که انقدر بچه ام تولدام انقدر با شکوه پس وقتی ۱۸ سالم شه یه تولدی میگیرم که توش همه ی فامیل و دوستام باشن یه تولد خیلی بزرگ تا همه بفهمن من دیگه۱۸سالمه. این رویا همیشه به یادم موند. حالا امروز روزیه که به اون رویام رسیدم امروز ۱۸سالم کامل شد اما با روزای دیگه فرقی نداره ۱۸سالم شد سنمم قانونی شد اما هنوز حس نمیکنم بزرگ شدم هیچ کسم نمیگه این دختره چقدر بزرگه... حتی گواهی نامه هم ندارم که بتونم ماشین سوار شم کسی رو هم مثل بابام پیدا نکردم تا ازدواج کنم حتی اگه پیدا هم میکردم دیگه به ازدواج فکرم نمیکنم چون حوصله ندارم مثل خاله هام با ۱ الی۲ بچه برگردم خونه بابام... دیگه حتی دوست ندارم مثل مامانم باشم چون حالا من موندم و یه ستون کتاب با یه پرونده ای به نام کنکور ... الان ۱۸سالمه اما همون ۲تا دوست خوبمم معلوم نیست کجای این دنیان یادشونه امروز تولد غزاله؟ دیگه تو دنیای ۱۸سالگی دوستی هم ارزشی نداره امروزم مثل روزای دیگه مثل یه دختره خوب از خواب بیدار شدم و حتی رفتاره مامانمم مهربون تر نبود خبری هم از یه تولد با شکوه نبود به جرم اینکه بزرگ شدم یه تبریک کافیه چون دیگه که بچه نیستم... دیگه همه چیز فرق کرده امشب که میخوام بخوابم به این فکر میکنم که اگه بچه بودم چی میشد.... روزای تولد استثنا نیستن. روزای تولد با اون هدایای مسخره... یه بار دیگه اومدم و به خودم تکون دادم... اونیو که میخواستم پیدا نکردم و پشت اونای دیگه گم شدم. باید امیدوار باشم که عشقمو پیدا میکنم؟ اگه همینطور تک وتنها بمونم چی؟ اگه همه چی عوض نشه چی؟ باید همچنان منتظر عشق بمونم. "عشق"چیه؟ یکی بهم نشونش بده. "عشق"چیه؟ اگه بهم نشونش بدید... "عشق" چیه؟ نمیخوام تنها بمونم! "عشق"چیه؟ خواهش میکنم نشونم بدید.... عشق چیه؟ عشق چیه؟ اون زمان هنوز خیلی بچه بودم با خودم فکر میکردم چون دوست پسرمو که تموم زندگیم بود از دست دادم پس باید بمیرم از همه بریدم دونه به دونه با دوستای دخترم قطع رابطه کردم و هر پسری هم میومد سمتم یه جوری از خودم متنفرش میکردم و حتی گاهی اوقات از رنج دادن دیگران لذت میبردم .من به تنهاییام ادامه دادم روزایی بود که تنها میرفتم خرید تنها قدم میزدم و تنها میگشتم من واقعا یه آدم عجیبی شده بودمو خانوادمم از کارام تعجب میکردن یه آدم دلزده از تموم دنیا که عاشق تنهاییاش شده بود. من۲سال کاملاتنها بودم تا اینکه یه دختری که همیشه تو مدرسه ازش نفرت داشتم به اجبار معلما اومد کناره من نشست.اون هر پنجشنبه هی به من گیر میداد که بریم بیرون و یه کم که بیشتر گذشت از زندگیش و تنها بودنش واسم حرف زد انقدر راجع به خودش بهم گفت و خودشو بهم چسبوند تا بلاخره باهاش رفتم بیرون . بیرون رفتنای ما ادامه پیدا کرد و هر چی میگذشت رابطمون بیشتر میشد. الان بیش از یکسال میشه که ما باهم دوستیم خیلی خاطره ها و ماجراها با هم داریم خیلی آتیشا سوزوندیم و از همه ی اینا که بگذریم من دیگه اون غزالی که بودم نیستم تنها چیزی که از غزال مونده احساسش به یه نفره. اما اون غزالی که افسرده شده بود و از دنیا خخسته بود دیگه مرد. الان حالم خیلی بهتره خیلی با نشاط ترم و به زندگی خیلی امیدوارم. دوباره به زندگی برگشتم و دیگه از زندگی و اطرافیانم متنفر نیستم بازم واسه زندگیم آرزو دارم و واسه آیندم نقشه میکشم بازم میخندم بازم دیگران رو میخندونمو بازم شیطونم. طرز فکرمم خیلی باز شده دیگه افکارم محدود به دنیای کوچیک خودم نیست . با آدمای زیادی نشستم و پا شدم تو مهمونیا و جمعای زیادی رفتم و آدمها و رابطه های زیادی دیدم پای صحبت خیلیا نشستم واینا همش باعث شد دیدم خیلی به دنیا عوض بشه اما اینا همه باعث نشد احساسم به اونی که دوسش داشتم عوض بشه. فقط دیگه اون غزال دیوونه نیستم و میتونم منطقی تر به این موضوع نگاه کنم من فعلا زنده ام وآدم زنده باید زندگی کنه و من برای اینکه بخوام زندگی کنم باید سعی کنم با نداشتن اونی که داشتنش آرزوم بود کنار بیام و بهش عادت کنم. من خیلی خوب شدم و زندگیم سر و سامون گرفت اما من الان یه مشکلی که دارم اینه که نمیتونم به هیچ مردی اطمینان کنم و حرف هیچ مردی رو باور نمیکنم و به همه ی مردا پرخاش میکنم و نمیتونم عشق و علاقه ی کسی رو قبول کنم.این باعث میشه نتونم هیچ رابطه ای با جنس مخالف برقرار کنم و هم خودم زجر میکشم و هم کسی که به من ابراز علاقه میکنه.احساسم اینه که باید واسه ی همیشه رابطم با یه مرد رو فراموش کنم چون به همه بی اعتمادم. البته برای این بی اعتمادیم دلیل هم دارم . پسرای زیادی تو زندگیم میان و بهم میگن که دوستم دارن و فلان و فلون اما تا حالا یک کدوم از این پسرایی که ادعاشون میشده داشتن میمردن از عشقم نشده که بهم پیشنهاده .... ندن. نمیدونم شاید این چیزا دیگه واسه همه عادی شده اما واسه من خیلی مهمه و نمیتوم با کسی رابطه داشته باشم این خیلی منو آزار میده که همه ازم این چیز رو میخوان چند روز پیشم داشتم به مامانم میگفتم . گفتم مامان من واسه همیشه باید دوره پسرارو خط بکشم چون نه آدمی هستم که دلش بیاد پسرارو بتیغه نه اینکه میتونم بهشون اعتماد کنم. الانم در حال حاضر کسی بهم ابراز علاقه کرده که البته رابطم باهاش رابطه ی دوستانه نیست از آشناها هستن اما من نمیتونم جوابش رو بدم نمیدونم باید قبول کنم یا ردش کنم چندبار ردش کردم و از خودم روندمش اما خیلی ابراز علاقه میکنه و ول کن نیست. به نظر شما این دلایلی که واسه ی اعتماد نکردنم به پسرا آوردم منطقی نیست؟ میشه بگید باید چیکار کنم ؟ کلا بیخیال پسرا شم یا اگه راه دیگه ای هست میشه راهنماییم کنید؟!؟! ممنون میشم. (من توی وب بعضیاتون از جمله سحر جون که میرم میخوام نظر بزارم کد نمیاد.چیکار کنم؟) نداشتم بیدار باشم میخواستم تا ابد خوابم ادامه میداشت... پیدات کرده بودم کنارت بودم حست میکردم عزیزم کجایی؟ زنده ای یا مردی؟ اگه زنده ای شادی یا غمگین ؟اگه مردی بیا به خوابم و بهم بگو منم با خودت ببر... چرا رفتی؟ آخه چرا ؟هیچ کس نمیدونه کجایی... هیچ کس ازت خبر نداره ...چرا بی خبر گذاشتی رفتی؟ تو خوابم دیدمت مثل همیشه اخمات تو هم بود عزیزم مثل اون موقع ها نگاهم دنبالت بود تو هم زیر چشمی نگام میکردی... اما به هم بی اعتنایی میکردیم. ولی وقتی من حالم بد شدحال تو هم بد شد دوباره دستت رو رو کردم عزیزم... کنارت بودن زندگیم بود... میدونم باهات بد کردم اما چرا رفتی چرا بی خبرم گذاشتی آخه کجایی ؟؟؟ عزیزم... اگه تا ابد نیای تا ابد منتظر میمونم و به روی خودمم نمیارم ... همه جا دنبالت گشتم از همه پرسیدم اما هیچ کس نمیدونه .. همه ازت خبر میگیرن وقتی بهشون میگم نمیدونم باورشون نمیشه... خودمم باورم نمیشه زدی به سیم آخر... میدونم بهم اخطار داده بودی اما جدینگرفتم... راستی عزیزم چند روز پیشا که خیلی بی تابی میکردم مامانم رسوندتم جایی که همیشه میرفتیم. منم رفتم رو همون صندلی همیشگیمون نشستم اسمامون هنوز اونجا بود... اونجا واسه خودم کلی خلوت کردم هر چی از خدا خواستم بفرستت نیومدی. بازم تنها موندم ... مهم نیست اگه تا آخر عمرمم تنهام بزاری خودم خواستم که تنها باشم .میدونم خودم خواستم الانم پاش میمونم تا اخرش خودم تنهایی بار عشقمونو به دوش میکشم... عاشقتم و عاشقتم میمونم چون کاری به جز این نمیتونم بکنم ...حتی نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم همه ی رابطه ها واسم مسخره به نظر میاد.. حتما اینم یکی از ویژگی های عشق... انگار که اسیر شدم ... آسمون ها زیره پام اگه با تو رو زمینم به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی منو تو چه بی کسیم وقتی تکیمون به باد بد و خوب زندگی منو دست گریه داده ای عزیز هم قبیله با تو از یه سرزمینم تا به فردای دوباره با تو هم قسم ترینم بد و خوبمون یکی دست تو تو دست من بود خواهش هر نفسم با تو هم صدا شدن بود با تو هم قصه ی دردم هم صدا تر از همیشه دو تا هم خون قدیمی از یه خاکیم و یه ریشه من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی این دیگه یه التماس من میخوام بیای بمونی... بعد از یه تعطیلات گند و یه عید لوس واقعا مدرسه چقدر می چسبه... دقیقا از یک هفته قبل از تعطیلات بیماریه من شروع شد و چهارشنبه سوری من دقیقا از اتاق عمل اومدم بیرون و شبی که یکسال انتظارش رو میکشیدم مالیده شد. درست بعد از اینکه سره پا شدم و از عمل ممل در اومدم اگه گفتین چی شد؟؟؟؟ شاید باورتون نشه اما آبله مرغون گرفتم . اونم از نوع خفنش. خلاصه سرتون رو درد نیارم توی این تعطیلات نه تنها تفریح نکردم بلکه شب و روز از درد و کلافگی گریه میکردم. کل تعطیلات رو تو خونه بودم و مامانم اینا هم بیچاره ها به پای من سوختن و هیچ جا نتونستن برن. تا ۲دوز قبل از سیزده به در حالم افتضاح بود و تا خوب شدم اگه گفتین چی شد؟ یه عالمه تکلیف انجام نداده ریخت رو سرم. اندازه ی خر کار داشتم. و این ۲ روزه باقی مونده رو شب تا صبح صبح تا شب داشتم مینوشتم و بازم جایی نرفتم. بعدش اگه گفتین چی شد؟ درست ۱۴فروردین روزی که مدارس باز شد غزال خانوم گل سالمه سالم بود و هیچ مرگیش نزد و آماده شد واسه ادامه ی خر زدناش. بعدش اگه گفتین چی شد؟ امروز یعنی ۱۵ فروردین رفتم مدرسه. زنگ اول که معلممون با شخصیت بود و زیاد کاری به کارم نداشت. زنگ دوم ریاضی داشتیم . تا رسید ما رو برد پای تخته بست به گلوله ی سئوال . ببینید دیگه من چه بد بختی بودم. زنگ سوم زبان بود هر چی جمله از تو دیکشنری در میاوردیم هی بهم میگفت معنی کن منم که چون با میز پشتی و بقل دستیم یعنی نسرین و نسیم کل ساعت رو جلسه گذاشته بودیم و زیاد خودمون رو درگیره کلاس نمیکردیم اصلا نمیدونستم معلمه داره کجا رو میگه معنی کنم ... هی تا ما نیشمون باز میشد میگفت غزااااااال معنی کن. هی خنده رو دهن ما میماسید و دوستام غش میکردن از خنده... زنگ چهارم باز ریاضی داشتیم تا اومد شروع کرد به پرسش خدا رو شکر دوباره از من نپرسید. بعد گفت خب حالا داوطلب شین خودتون بیاین پای تخته ازتون سئوال بپرسم . ۲نفر داوطلب شدن.ومن چون داشتم از سر درد میمردم داوطلب نشدم. بعد از اون ۲ نفر کلاس ساکت شد یکدفعه خانوم گفت دیگه کی داوطلبه؟ من که میز اول میشینم کلم رو ۱۸۰ درجه برگردوندم تا ببینم کی میخواد داوطلب شه یوهو خمیازم گرفت دستم رو بردم بالا و گرفتم جلوی دهنم .معلممنون که ته کلاس روی صندلی آخر نشسته بود گفت واااا غزال میترسونی فکر کردم داوطلبی خمیازه میکشی؟؟؟ همه زدن زیره خنده و منم نیشم باز شد. یوهو شوخی شوخی گفت خب حالا که خمیازه میکشی بدو برو پای تخته من گرخیدم به روی خودم نیاوردم باز خندیدیم ولی باز تاکید کرد که پاشو دیگه . گفتم خانوم مطمئنی؟ گفت تا حالا اینقدر مطمئن نبودم. بلاخره رفتم پای تخته یه سئوال قلمبه بهم داد. ازینا که الف - ب -پ - ت -ث- ج -چ -ح -خ -د -ذ -ر -ز.... خلاصه حروف الفبا رو داره توش بهم داد. منم کلش رو حل کردم آخرشم به جای دستت درد نکنه گفت اگه حل نمیکردی یعنی خیلی بی عرضه بودی. بازم کلاس ترکید. بازم گفت ولی این قبول نبود جلسه بعد از غزال-نسرین- صدف-بهاره-یگانه-مرسده حتما میپرسم از بقیه هم احتمال داره بپرسم. آخه من چی بگم به این شانسم؟ حالا بعدش میدونید چی شد؟ بعدش از این به بعد ۱۰ مین زود تر تعطیل میشیم. بعدش اومدم خونه از وقتی رسیدم مثل خر دارم مینویسم. الان یه پاره وقت این وسط مسطا گیر آوردم ککه بیام آپ کنم. بعدش ایشالا تا ۱۲ شب شاید ادبیات ۶۰ صفحه ای رو با تموم نکته هاش تموم کنم واسه امتحان فردا. واقعا شانسم ترکونده نه؟؟؟؟؟ نمیدونم نفرین کدوم بنده خدایی گرفتتم من ز بخت سیاهم اشکی چکیده به راهت سوزم از آتش آهت نفرین بر این زندگی در کویر حیاتم با بار سنگین این غم آواره ای بی پناهم نفرین بر این زندگی زندگی ای زندگی ای همه افسردگی تویی کابوس غم آمده به خوابم دل سزای محبت بیند دو رویی و محنت یارب چه بوده گناهم نفرین بر این زندگی ای خدا ای آسمان ای تمام کهکشان سیرم از زندگی از این بیهودگی سلام من اومدم یعنی ۲ روزه که اومدم اما خب حال و روزم به اینایی که میشینن پای نت نمیخورد اومدم فقط برای اینکه تبریک عید بذارم. عیدتون مبارک سال خوبی رو براتون آرزو میکنم و از این حرفا.... برام دعا کنید . دارم میرم بیمارستان بستری شم . گفتن اگر همین امشب نرم کیله ام می پوسه. می ترسم. شاید عمل شه شاید... فقط برام دعاکنید . امروز مامانم از مدرسه اومد دنبالم رفتیم بیمارستان آخه حالم خوش نبود. ۲روز بود غذا نخورده بودم فشارم افتاده بود. بعد از اون رفتیم مطب دکتر برای منه دیوانه ! ولی روانشناس نه یه چیزی فرا تر از اون ... ئی اف تی (ضربه زدن برای آزاد کردن گره های احساسی) خلاصه رفتیم مطبش و کلی هم منتظر موندیم تا نوبتمون شه بعد هم که رفتیم تو سه ساعت با کوشان حرف زد. بلاخره رسید به من.فرمی رو که از قبل پر کرده بودم گذاشت جلوش و شروع کرد به خوندن. دکی: خب غزاله خانوم من: غزال هستم دکی:بله.خب غزال خانوم هوای سرد رو دوست داری... زود رنجی...عصبی...حرفات رو به کسی نمیزنی... از مشورت با دیگران بدت میاد... تنهایی رو به همه چیز ترجیح میدی... تغذیه ی درستی نداری.. وووووو.... (در آخر فرم رو گذاشت کنار و زل زد بهم) دکی:چرا انقدر افسرده ای؟؟؟ من: دکی: دلیل خاصی داره؟؟؟ (من موندم چی بگم .برگشتم به مامانم نگاه کردم و گفتم بگم؟مامانم شروع کرد به تعریف کردن) مامان:خانم دکتر راستش ما اصلا به خاطر همین موضوع خدمتتون رسیدیم. من یه سری توضیح ها باید به شما بدم . لازمه که درجریان باشید. این غزال خانوم ما متاسفانه از ۱۳ سالگی عاشق شد. عاشق بسر همسایه شد. من و پدرش خیلی سعی کردیم قانعش کنیم اما هربار که اصرار میکردیم یا خودکشی میکرد یا تهدیدمون میکرد که از خونه میره. و منم که یه مادرم و احساسات مادرانم اجازه ی ریسکش رو بهم نمیداد. ترجیح دادیم خودش بفهمه کجای کارش اشتباست . این آقا هم جوری نیست که در خور شخصیت غزال باشه یه مدت هست دوباره نیست معلوم نیست هدفش چیه تا غزال میخواد فراموشش کنه سرو کلش بیدا میشه. ما غزال رو به حال خودش گذاشتیم به امید اینکه این سن میگذره و خودش میفهمه انتخابش غلط بوده. اما هر چه میگذره این علاقه بیشتر میشه و غزال بیشتر تخریب میشه. من باز هم به خودم اعتماد نکردم و گفتم بذار ببرمش پیش یه روانشناس دیگه غیر از خودم ولی پیش هر روانشناسی رفتیم اثر نکرده. حتی من و عمشم نتونستیم کمکش کنیم. دیگه واقعا کاری از ما ساخته نیست دیگه امیدمون به شما شما تیر آخر رو بزنید. (من دیگه داشتم میرفتم تو زمین آخه خانم دکتر قصه ی ماخیلی مجرب و سن و سالخورده بود و اصلا استیلش به این سوسول بازیا نمیخورد) دکی:دخترم اول از همه باید بگم مادر و پدر فوق العاده فهمیده ای داری و من از این بابت خیلی خوشحالم خودت که مشکلات دخترارو میدونی هیچ موقع اجازه ی مطرح کردن این حس و مشکلاتشون رو در خونه بهشون نمیدن.حد اقل تو سن شما... یعنی این از شانس تو هست مادر خیلی روشن فکری داری معمولا مادر کنار میاد اما بدرت خیلی با شعوره.قدرشون رو بدون. دخترم میدونم عشق خیلی قشنگه خیلی خوبه اما قرار نیست ما لیلی و مجنون دوم باشیم. اونا برای داستان ها بودن. میدونم عشق الهیه اما این ضرر زدن به خودته. عشق نیرو میاره انرژی میده شاد میکنه این نیست که افسرده شی کسی رو دوست بدار که لیاقت علاقه ی تورو داشته باشه. همیشه همه ی آدما ارزش ندارن. دیگه باقیه حرفاش رو گوش ندادم .احساس کردم از گوشام داره دود بلند میشه. داغ کرده بودم. توچشمام اشک جمع شدواحساس کردم خیلی غریبم. نمیدونم چرا اینجوری شدم آخه حتی اونم میگفت فراموشش کن.کاش خودشم میدونست که تازگیا چقدر بی ارزش شده هر کسی به خودش اجازه میده راجع بهش انتقاد کنه. از این حرفا بگذریم این دکتره خیلی خوبه ها به نقاط مختلف بدن ضربه هایی میزنه که هر مشکلی داشته باشی حل میکنه . اولین کسی هست که این علم رو داخل ایران آورده. بهتون توصیه میکنم حتما امتحان کنید. ولی عصر ـکوچه ی مولایی -بلاک۱۲جدید/۳۹قدیم اسم معرفتونم یادتون نره. دلم برات تنگ شده دیونه ی من... من که می دونم توام دلتنگی... بسه دیگه تو بردی برگرد سیلاااااااااااااام خوبستین؟ ما که خیلی خوبیم... چند وقت که خیلی راجع به احساسم و حالم با اینو و اون صحبت میکنم از مامان و بابا که دائما دارم تو گوششون ویز ویز میکنم گرفته نااااااااااااااا خاله هام و شوهر خالم و مامان بزرگم و دوستام وووووووو همه... دیگه خلاصه میون همه ی اینایی که باهاشون صحبت میکردم ۲نفر روم تاثیر گذاشتن. بابام با حرکاتش با وجودش با قلبش نوازشم کرد و همه چیزو بهم توضیح دادحتی اگر هیچی نمیگفت وجود پاکش باعث میشد خجالت بکشم از اینکه باوجود همچین پدری یه دختر تو زندگیش غم داشته باشه. بابام نشست پیشم و تمام حسی که داشتم رو به زبون آورد داشت شاخام در میومد باورم نمیشد یه نفر بتونه منو بفهمه اما بابام انگار که من بود. تک تک حسای ریزی که سعی میکردم برای همه پنهون کنم رو زد تو روم. حس کردم بابام یه تیکه ی گم شده از وجودم بوده که پیداش نکرده بودم. خیلی منطقی باهام صحبت می کرد و تا حدودی خجالت زدم کرد از این همه نجابتش . بابام پیشتهاد داد به جای زمانایی که میخوام بشینم یه گوشه و فکر کنم یه ندا بهش بدم تا ببرتم بیرون -خرید-پیش دوستام یا هر جا که بخوام... منم که بدم نیومد گفتم باشه اما ته دل بهش ایمان نیاورده بودم. تا اینکه یه روز که جمعه بود و بابام مسافرت بود خیلی داغون شده بودمو تقریبا رو به مرگ بودم دلم واسه بابام تنگ شده بود و بهونه ی الکی میگرفتم تو اوج تب و گریه مامانم بردتم خونه ی خالم نگو نقشه بوده... وقتی من رفتم ۲تا خالم بودن .قیافه ی منو که دیدن گرخیدن خاله بزرگم که رفت تو آشپزخونه اشکاش رو پاک کنه اما اون یکی خالم منطقی تره و گریش نمیگیره... یه کم گذشت ... من مثل میت افتاده بودم رو مبل و سقف رو نگاه میکردم... پسر خالم اومد هی ور رفت نخندیدم یوهو خودشو انداخت روم منم که قات زده بودم پاشدم شروع کردم به داد زدن و هر چی از دهنم در میومد میگفتم... پسر خالم همینجوری نگام میکرد فقط... انقدر داد زدم جیغ زدم تا فشارم افتاد یخ کردم نمیدونم به خاطره چی بود... خلاصه آب قند آوردن و پسر خالم که حسابی ناراحت شده بود گفت ببخشید و پاشد سوییچشو برداشت که بره ولی خالم نذاشت و... دیگه پسر خالم گیر داد که چی شده و مامانم همه چیزو تعریف کرد... خاله هام دورم کردن و شروع کردن به سرزنش کردن... منم نمیشنیدم چی میگن فقط نگاشون میکردم ... همش میگفتن دوستت نداره خاک بر سره تو که انقدر خودتو کوچیک میکنی وایسا یه کمم سنت بره بالاتر ببین چه خواستگارایی بیاد برات ... هی میگفتن هی میگفتن... من میگفتم من فقط اونو دوست دارم اصلا کی خواست ازدواج کنه فقط دوسش دارم .بزار اون منو نخواد من اونو میخوام مشکل خودمه اون که گناهی نداره... هی اونا فحشش میدادن و میگفتن لیاقت تورو نداره ... با حرفاشون که به نظره من کاملا اشتباه بود و نمیتونستم ثابت کنم شدت گریم بیشتر میشد... پسر خالم یوهو سرش رو از لای دوتا دستاش آورد بیرون و نگام کرد دیدم قرمز شده گفت ولش کنید خفش کردید الان شما هرچی بگید اینکه نمیفهمه این عاشقه... بهم گفت پاشو حاضر شو بریم من میخوام سی دی بگیرم توام آب و هوای سرت عوض شه .منم از خدا خواسته دویدم. تو راه تا یه ربع اول جفتمون ساکت بودیم بعد من گفتم مگه سی دی نمیخواستی پس اینجا کجاست دیگه؟ گفت سی دی هم میگیریم حالا نه بابا سی دی میخوام چیکار. دارم . نجاتت دادم بد بخت سره حرف باز شد و کل داستان دوستیم و براش گفتم خیلی ناراحتبود همش میگفت من اگه دستم به این ... برسه .... در میارم. خلاصه کلی واسم حرف زد و از پسرا گفت از فکرایی که تو سرشونه از همه چیشون حرفایی که زد واسم سند بود چون از زبون یه هم جنس خودشون میشنیدم خیلی حرفاش قانعم میکرد. تا حدی که وقتی برگشتیم خونه کاملا به این نتیجه رسیدم که به خودمم یه کم احترام بزارم یه کم به خودم ارزش بدم ... همیشه تو نظرم این بود که بر خلاف عشق عمل نشه و منم مثل جوونای دیگه هوس باز محسوب نشم اما پسر خالم حرف خوبی زد. گفت خدا این دنیا رو با این همه نعمت و ظرافت واست آفریده و یه پدرو مادرخوب و یه تن سالم بهت نداده که همه چیزشو فدای عشق کنی حتی اگه این عشق خیلی زیبا و مقدس باشه وقتی به خدا پشت کنی و احترام نزاری دیگه این عشق نمیتونه زیبا و مقدس باشه. خدا وکیلی از پسر خالم با مغز فندقیشو و این سر و وضع نمیخوره تو زندگیش فکر کرده باشه اما گل گفت. کاملا تصمیمم رو گرفتم اگه بخوام همه چیزو ببازم برای خودم مهم نیست اماخدا که الاف نبوده این همه نعمت بده بهم و من سرم رو مثل گاو بندازم پایین و بهش اهمیت ندم. خلاصه یه الف بچه سوسول کاری کرد که چند ساله هیچ بزرگی نتونسته واسم بکنه. همین جا ازش تشکر خیلی خیلی زیاد میکنم میدونم که میاد وبم و میخونه... واسه همه چیز یه عمر مدیونتم. رو نگاه میکنم.بارون داره همه جارو غسل میده . هر دقیقه شدید و شدید تر میشه! تو کجایی؟ تو این لحظه های بی کسیم حالا کجایی؟ حالا که بهت نیاز دارم حالا که به دستات به چشمات به محبتت و وجودت نیازمندم کجایی بی وفا؟ تو بی وفایی و من عاشق تو! به وجودت در وجودم افتخار میکنم! هر روز به شوق فرصتی دوباره واسه با تو بودن بیدار میشم و از این عشق پشیمون نیستم! می خوام اگه رنج کشیدن ادامه داشته باشه تا آخره عمر به جای همه همه ی رنجارو بکشم. شاید فکر کنی این شونه های نحیف تاب نداره اما این شونه ها دیگه ماله من نیست این شونه های توست که بهش تکیه کردم و زیر سایش نفس میکشم. می خوام مثل نفسات پاک باشم! میدونی اگه بودی بازم بهت میگفتم حوصلت رو ندارم اما خب حالا نیستی و بازم با صدای بلند میگم حوصلت رو ندارم. اما من که همیشه فقط حوصله ی تورو داشتم بی وفا... حالم خیلی خوب نیست کاش یه مرگ آروم بتونه چاره ی دردم شه! اما درد بی تو بودن که درمون نداره... بعد از تو کی میتونه یکباره دیگه منو با او لحن خاص صدا کنه؟ کی میتونه مثل تو با التماس نگام کنه؟ قلبم چی؟ قلبم با دیدنه کی میتونه از جا کنده شه؟ دیگه با دیدنه کی بی قرار شم؟ ها؟ امروز به خودم گفتم قراموش شد اما این غزال بود که با دیدنه پسری شبیه به تو اشک تو چشماش جمع شد... چرا همه فکر میکنن آسونه تو رو بی خیال شدن؟ چرا دیگران باید بشینن یه گوشه و نظر بدن واسه قلبه من؟ مگه از آغاز توش نبودی؟ مگه نمیگن قلب فقط تو ۴۰ روز ساخته میشه؟ پس چطور میتونم کسی رو که ۵ساله دارم تو قلبم واسش خونه میسازم بیارم از این قلب لعنتی بیرون؟ نه این کاره من نیست من این عرضه رو ندارم... منه لعنتی پستم که نمیتونم تو لعنتی رو بزارم کنار. من واسه این ساخته شدم که تو رو دوست داشته باشم و تو بشکنیم. چرا هیچکی نمیتونه جات رو بگیره؟ چرا همه مسافرن و تو موندنی؟ فکرشم نمیکنی انقدر بی تابت باشم نه؟ حق داری . خدا تو میدونی .. تو حساب تک تک اشکام رو داری... من زلیخا نیستم خدا اونم یوزاسیخ نیست... اه اخه مگه من چه غلطی به درگاهت کرده بودم که از بچگی انداختیم تو این بساط؟ خدا من که میخواستم بنده ی خوبت باشم؟ چرا با من؟ این همه آدم بد... چرا منو دوست نداری؟ اونم دوسم نداره ... پس من از کی کمک بخوام . حرفام جدیه جونم به لبم رسیده همه میگن عشق بچگیته بابا ۵ساله دارم تو اشکام غرق میشم بازم میگن عشق بچگیه. بشاش بابا... آخه میدونید من چی دارم میگم؟ خدا تو هم دیگه نمیخوای کمکم کنی.آره؟ باره گناهم داره سر به فلک میکشه اما با اینکه هزار بار توبه شکستم توبه میکنم. ببخش. سنگینیه گناهام رو قلبم سنگینی میکنه. خدایا فقط تو میدونی که تو دلم یه عشق که تا ابد نمیره بیرون روزام و شبام باهاش شکل گرفت خدا حالا ۱۰۰۰ سال بگذره فراموش شدنی نیست. بزار دستم جلو همه رو شه بزار همه بفهمن رسوا شدم بزار فکر کنن بچه ام بزار فکر کنن واسه سنمه بزار بگن پستم بزار بگن خوارم دیگه مهم ترین آدما که مامان بابام باشن ازم خسته شدن ... برم کجا که بتونم شب تا صبح صبح تا شب بدونه مزاحم بهش فکر کنم. من پست نیستم نمیخوام با کسی بازی کنم اما عشقش وول میزنه... میخوام با آدمای دیگه شروع کنم باعشق اما دارم میبازم ... شکستم میده ... ببین دارم میشکنم زیره باره زندگی خدا دستمو بگیر نفسم داره بند میاد... چون همه غریبان تو را می شناسند کاش من هم عبور تو را دیده بودم کوچه های خراسان تو را می شناسند Happy Valentine‘s Day این شب مقدس رو به همتون تبریک میگم میدونم امشب شب ولنتاین شبی که وصیت شده عاشقا به هم هدیه بدن اما امشب عشقی نیست که براش هدیه بگیرم. فقط به یاده شبایی که با وجودش دنیا رو بهم هدیه میداد میگم ولنتاین مبارک. ته دلم هر لحظه اسمش رو تکرار میکنه اسمی که تا قلم به دستمه کناره اسمم هک میشه و خواهد شد. قربون اسم قشنگت بشم ولنتاین تو هم مبارک. یا نخونن یا اگه میخونن تا آخر بخونن دیروز رفته بودم خونه ی مامان بزرگم گفت غزال یه چیزی واست میارم کفت ببره... چند دقیقه بعد یه تقویم کهنه که واسه سال۱۳۷۲ بود رو گذاشت جلوم و گفت بخون .... تقویم رو باز کردم این توش نوشته شده بود: غزال عزیزم شما در تاریخ ۲۳/۱۰/۷۲ در ساعت۹:۱۰صبح در بیمارستان پاسارگاد که یک بیمارستان خصوصی خوب واقع در اول خیابان شمیرا یا خیابان شریعتی جدید بود بطور طبیعی متولد شدی. در همینجا خوب است صحنه ای از چند روز قبلش را برایت بگویم چون این نیز اگر ثبت شود بعدا جالب خواهد بود. طبق گفته دکترشما خانم دکتر آقاخانی که خیلی خانم مجرب و فهمیده ای هستند شما باید ۹ ماه و ۹ روزتان در تاریخ ۲۰/۱۰/۷۲ تمام میشد و چون ۹ ماه و ۹ روز فرا رسید و هنوز دردی که نشانه تولدشما باشد حس نمیشد و از آنجایی که مامان آزاده هم کمی ترس از زایمان طبیعی داشت یک روز با هم رفتیم این بیمارستان و به درخواست مامان آزاده گفتیم ما میخواهیم زایمان بطور سزارین انجام گیرد که هیچ کس قبول نکرد و همگی گفتند اگر سزارین هم کنیم بیمار باید تمام دردها را تحمل کند بعدا اگر جان مادر یا فرزند در خطر باشد ما مسئولیتی نداریم.خلاصه نالان و گریان آمدیم خانه یادم نمیرود همه میگفتند تو باید طبیعی وضع حمل کنی ولی مامان آزاده جان با همه مقابله میکرد و میگفت من در خودم نمیبینم که این درد را تحمل کنم . من خودم شخصا مخالف۱۰۰٪سزارین بودم بخاطره اینکه تمام ناراحتی زنان از این عمل به بعد شروع میشود و مبلغ آن هم بالا بود که در آن شرایط برایمان مقدور نبود اما انسان پول را برای رفاه خود و خانواده اش می خواهد .من حاظر شدم ولی خدا نخواست. بلاخره با همه ی کش مکش ها شب پنجشنبه ۲۳/۱۰/۷۲ ساعت ۳ بعد از نیمه شب با صدای مامانت از خواب بیدار شدم . از ساعت ۳تا ۶:۳۰ صبح هر ۲۰ دقیقه یک بار و بعد هر ۱۰ دقیقه یک بار درد تمام وجود مامانت را میگرفت تا اینکه صبح رفتم به مامان بزرگت زنگ زدم . بنده ی خدا سریع خودش را رساند. همسایه مان افسانه خانم هم به کمک آمد.من رفتم ماشین بابا بزرگ را آوردم و مامانت رو بردم بیمارستان ساعت ۷ صبح رسیدیم مامان آزاده را بردن اتاق زایمان. نمیدانم چه حالی داشتم به فکر تولد بچه پدر شدن می افتادم خوشحال میشدم به فکر چگونه متولد شدن می افتادم تو هم میرفتم. و اما از اتاق زایمان برایت بگویم که مامان آزاده بیمارستان را روی سرش گذاشته بود و خدا و پیغمبر را به کمک میگرفت و همه ی پرستار ها و ماما و دکتر را کلافه کرده بود وبه هیچ کس اجازه معاینه نمیداد ولی از آنجایی که خدا به فریاد همه در هر لحظه میرسد ناگهان ساعت ۹:۱۰ بود که مامان بزرگت شتابان آمد پایین و گفت به دنیا آمد و هر دو سالمند و دختر است. دیگر حال خود را نفهمیدم آنقدر خوشحال بودم که تا به حالب همچین حسی نداشتم.ساعت ۱۱ آمدیم بالا برای دیدن مامان آزاده و غزال قشنگم. ----------------- نمیدونید با خوندنش چه حال بهم دست داد رفتم چند صفحه ی بعد رو باز کردم نوشته بود: ---------------- امروز ۱۵/۴/۷۳ مصادف است با پنج ماه و بیست و دو روز از شکوفایی غنچه گل باغ زندگیمان غزال عزیز ملقب به غزال نی نی یا دکتر غزال(حق نامگذاری انحصاری از طرف پدرت) این آهوی کوچک روز به روز زیبا تر و حیرت آور تر میشه همه از زیبایی او میگویند و هر کسی را به نحوی مشغول خود کرده . شب ها که به خانه می آیم یک راست میروم سراغش و ساعت ها به اونگاه میکنم . خیلی زیباست. باورم نمی شود دختر من است؟ خودش را خیلی زود در قلب همه جا میکند اما این کوچولوی وروجک کمی لجباز است و اصلا شیر مامان آزاده را نمیخورد .همسایمان افسانه خانم زحمت میکشند و به او شیر میدهند . یک برادر کوچک پیدا کرده چون افسانه خانم یه پسر کوچک به اسم پوریا دارد. خانم خیلی عسل شدید با این لباس. غزال نی نی عزیز در حال حاضر چند روزی است که گلویش را با جیغ زدن آماده میکند برای گیرایی اصوات با معنی و در نتیجه مکالمه توکل به خدا. وی شخصی است بسیار با کلاس و با خرامان هر چند هنوز توان ندارد ولی از آنچه به دیده می آید و همگان میگویند خیلی با شخصیت و با کلاس است .بطور مثال: ۱)در خندیدن به حرکات دیگران لب خندی یک طرفه با یک چال در لپش می زند. ۲)در خوردن شیشه اش کمی از آخرش را باقی میگذارد. ۳)بسیار آرام و بی سر و صداست و گویی شخصی بزرگسال است ومجرب که تا با او صحبت را آغاز نکنی جواب یا سئوالی ندارد. ۴)بسیار درک بالا و تمرکز حواس و بینایی بسیار خوبی دارد و در عین حال بسیار با تامل و تفکر به موضوع مورد نظرش مینگرد. البته امروز این قضیه را متوجه شدیم آنهم وقتی که صدای ضبط شده خودش را برایش گذاشتیم . در ابتدا یک نگاهی به مامان آزاده و بعد به من کرد. تشخیص داد صدای ما نیست بعد به جایی خیره شد و در فکر فرو رفت که بسیار جالب بود. الان هم کمی گریه میکند چون ما در حال رسیدگی به کار خودمان هستیم و تنها مانده. من میروم بلندش کنم آن واجب تر است. ------------- تصمیم گرفتم اگر بعد از بابام مردی پیدا شد که بتونه این قدر انسان و عاشق باشه و اگر گیر من افتاد مجبورش کنم که واسه دخترم بنویسه. با خوندن اینا فهمیدم چقدر بابام خوبه و من چقدر بدم. باباااااا دوست دارم بابا میخوام تک تک چین و چروکای صورتت رو ببوسم بابا کاش میشد تا ابد دورت بگردم دور این وجود پاک و نازنینت بابا کاش میشد تا ابد این دستای مهربون رو که یکسال دقایق زندگیم رو ثبت کرد ببوسم. بابا تو فرشته ی اول و آخر منی تو تنها تکیه گاه و حامی دخترتی بابا جون داری پیر میشی داری فرسوده میشی من تکیه گاهم رو میخوام بزار دختر کوچولوت پیش مرگت شه بابا. تو واسم عاشق ترین عاشق بودی و من نا دیده گرفتمت ببخش دختر کوچولوی خطا کارت رو دیگه بهت کم محلی نمیکنم دیگه نا دیدت نمیگیرم. عااااااااااااااااااااشقتم بابایی ای بابا این همه خر بزن این همه شب تا صبح بیدار باش این همه قید زندگی رو بزن که آخرش امتحانات رو بد بدی ..... آخه این انصاف؟؟؟ شاعر میگه: چه کنم دست خودم نیست تقلب نکنم بی وفا دست خودم نیست تقلب نکنم؟ یه حس غریبی بهم میگه تمام مواد افتادم. اما به مادر عزیز و مهربانم که این مطلب(حس) رو که گفتم فرمودند: این حس غلط کرده با تو! البته ایشون خیلی به من لطف دارن هااااا ولی رو درسم حساسن. چه با حال میشه بیفتم.... ووووووووووووووووووووی نه خدایا غلط کردم خدا نصیب نکنه اصلا هم باحال نیست حالا این قدرا هم بد ندادم ... فقط از خدا میخوام کم نشه دیگه خودش میدونه... اگه حاجتمون رو بده مشتری میشیم نده که قربونش بشم یه حکمتی هست... امروز ماشالا خیلی روز خوبی بود بزنم به تخته خدا قسمت نکنه دیگه تکرار شه انقدر حرص خوردم قلب درد گرفتم امروز به طرز خیلی زیبایی ریده شد بهم. البته ببخشید به این صراحت میگم ها ببخشید بی ادبم دیگه... شرمنده .... سره کلاس جذاب و دوست داشتنیه معلم فیزیک که الهی فدام بگرده همه کلی حرف میزدن هیچی نمیگفت تا من میومدم یک کلام حرف بزنم میگفت غزاااااااااااااال ساکت شو .... ۹۰درجه برگرد.... بشین این مسئله رو حل کن بیا پای تخته... دوستامم که مسخره... هی میخندیدن بی شخصیتااااازنیکه معلوم نیست از کدوم دنده پاشده بود گیرش افتاده بود رومن هی میگفت پاشو تخته رو پاک کن عرقم رو در آورد بی شعور... آخرم نمرم رو نیم نمره کم داد گفتم خانوم چرا کم میکنی؟؟ ؟ زد به شوخی و خنده و گفت مگه فوضولی دفتره نمره ها رو نگاه میکنی؟؟؟؟ میخواستم بزنم تو دهنش بگم خانووووووم چقدر شما شوووووووخی!!! یه ربع آخر که بی خیال کلاس شد و استراحت داد ما شیطنتمان گل کرد و به نشان دادن عکس های زیبا و مطالب مفید و دوست داشتنیه کتاب زیستمان که به تنهایی کشفشان کرده بودم به بچه های ریاضی اقدام نمودم. همین طور که صفحات را ورق میزدم به بههههترین عکس رسیدم تا گرفتم جلوشون رفیق شفیقم گیج بازی در آورد ومثل این دختر هارای اسکل بلند داد زد وااااااااای ماله زنه؟؟؟؟ یوهو دیدم دو تا دست اومد جلوی صورتم و کتاب رو گرفت برگشتم دیدم معلممونه حالا من بکش اون بکش خلاصه انقدر مقاومت کرد تا من از زوره خنده دستام بی حس شد و کتاب رو از دستم کشید برد جلو صورتش یوهو دیدیم چشاش ۴تا شد کتاب رو بست مثلا میخواست جلو خندش رو بگیره به ما چشم خوره میرفت دیگه من که از خجالت و خنده داشتم زیره میز زمین رو میکندم بد بختی میزه اولم هستیم با معلم چشم تو چشم مدرسه که تعطیل شد با همون دوست گیج عزیزم که گند زد به شخصیتم نسرین جان رفتم خونه تو راه تو ترافیک سر مرزداران گیر کردیم یوهو دوستم نسیم از پشت زد رو شونمون برگشتیم سمت راست دیدیم به به چه آقایون باشخصیتی هی با دست و اشاره معلوم نبود چی میگفتن نسرین گفت غزال شیشه رو میکشم پایین یه کم بخندیم تورو خدا پایه باش خلاصه شیشه رو کشید پایین گفتم میخواد شماره بده اما در عین ناباوری گفت خانوم ببخشید عدل کجاست یوهو دوستام ترکیدن از خنده آدرس رو که دادم گفتن ممنون باز شیشه رو دادیم بالا باز زدن به شیشه باز شیشه رو دادیم پایین گفت ببخشید خانوم یه سئوال؟ گفتم بله گفت شما سه تا سناتون رو هم دو رقمی میشه که نشستین پشت ماشین ؟؟؟ نسرین یوهو گفت به تو ربط نداره عوضی پسره گفت ولی من عاشق مانتو مدرستون شدم خلاصه یکی نسرین بگو ۲ تا اون بگو ۳ تا من و نسیم و ۴ تا دوستای اون این شدکه دعوا راه افتاد و کل شد افتادن دنبالمون نسرینم که دست فرمونش تو دیواره داشتیم سکته میزدیم اما به روی مبارک نیاوردیم و خیلی ریلکس ادامه دادیم آخرپسره ماشینش روچسبوند بهمون آینه بغلو شکوند خلاصه که روز زیبایی بود بعدشم که داشتم میومدم تو کوچمون که بسیار خلوت و ترسناکه و بن بسته و محل خوبی برای جوونای فعاله کشورمونه چندتا غزمیت (پسر) وایستاده بودن منم به روی خودم نیاوردم و انگار نه انگار که دیدمشون با اعتماد به نفس تمام سرم رو مستقیم بالا گرفتم و اخمام رو کشیدم تو هم اومدم رد شم هی صدام کردن محل ندادم پسره یوهو داد زد اومد طرفم منم مثل خر ترسیم جیغ زدم دویدم . دیگه کلی ضایع شدم بهمم خندیدن کلی بعدشم هل شدم اومدم برم تو خونه نمیدونم چی شد کلم زود تر رفت داغون شدم... خدا رحم کنه به نسرینه عزیز فردا کبود میاد مدرسه مبارکه مبارکه اومدنم به زندگی مبارکه وای وای خدا جونم چقده خوشحالم مرسی که منو سواره سرسره کردی و فرستادیم تو دل مامان جونم بعدشم ۲۳ دی ساعت ۷:۴۵صبح یه دخمله زشت و پر مو با کله ی گنده و سیاه از دله مامانش میاد بیرون و شروع میکنه به ونگ زدن فکر میکنه خیلی خوش بخت میشه و تو دنیایی که پا گذاشته همه دوسش دارن و مهربونن واسه همینه که گریه میکنه تا بتونه نفس بکشه و زنده بمونه اما نمیدونست که همه تا وقتی دوسش دارن و باهاش مهربونن که بچه هست اگه میدونست با رشد کردن استخوناش دیگه باهاش کسی مهربون نیست و همه میخوان خدایا شکرت که بهم نفس دادی تا بیام و زندگی تلخ و آدمای بدت رو از نزدیک حس کنم .... خوشحالم که این فرصت رو بهم اما چقدر بده شب تولدت تنها باشی و اونی که می خواستی کنارت نباشه خدا جونم امیدوارم هر جا که هست در ضمن همین جا از شهرزاد جون خودمم تشکر کنم چون اولین کسی بود که تولدم رو تبریک گفت یه بووووووووووووووووووس گنده بهت بدهکارم شهرزاد جونم راااااااااستی خدا جونم ممنون از این هدیه ی کوشولو موشولویی که بهم ولی فردا گله نکنی بگی هدیه رو وا نکرده پس فرستاد... یه کم بد موقع بود... حالا اینارو بی خیال تولد رو بگووووووو هوووووووووووووووووووو رررررررررررررررررررررررررر اااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ۵شنبه شب میتونه یکی از بهترین و پرخاطره ترین شبای زندگیم بشه فکر کنم چند ساله که منو ۸ تا از دوستام قید همو زدیم چون مردم ایران جنبه ی اینو ندارن که چند تا دختر پسر و که به هم هیچ منظور بدی ندارن رو کناره هم ببینن و واسشون حرف درست نکنن ما از مهد کودک باهم بودیم یعنی مثل خواهر خب دیگه... ولییییییییییییی شنبه دوباره همون دوستا همون اکیپ ۹ نفره خودمون می خوایم بعده چندسال دوره هم بریم سرزمین عجایب رو بهم بریزیم بفرمایید شام در خدمت باشیم چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد آه از ان نرگس جادو که چه بازی انگیخت آه از آن مست که با مردم هوشیار چه کرد اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر ده که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد ساقیا جام می ام ده که نگارنده غیب نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد آنکه پر نقش زد این دایره ی مینایی کس نداست که در گردش پرگار چه کرد فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد...... هر کی هم حسش رو داشت شماره ی تستهایی رو که زده برام بزاره آخه من کمی فوضولم.... البته بیشتر تست حیوان شناسیه تا عشقولانه شناسی ولی خیلی باحاله برای من که خیلی راست بود مطمئنم پشیمون نمی شید ۱-به پایان دنیا نزدیک می شوید. کدام حیوان را نجات می دهید؟ ۱)خرگوش ۲)گوسفند ۳)گوزن ۴)اسب ۲-به یکی از قبیله های آفریقا رفته اید کدام حیوان را به یادگاری انتخاب می کنید؟ ۲)میمون ۲)شیر ۳)مار ۴)زرافه ۳-خطای بزرگی انجام داده اید و خدا شما را به حیوانی تبدیل می کند.کدام حیوان؟ ۱)سگ ۲)گربه ۳)اسب ۴)مار ۴-اگر می توانستید که یکی از حیوانات را برای همیشه از کره ی زمین نابود کنید آن کدام حیوان بود؟ ۱)شیر ۲)مار ۳)تمساح ۴)کوسه ۵-با حیوانی برخورد می کنید که مثل شما صحبت می کند .کدام حیوان؟ ۱)گوسفند ۲)اسب ۳)خرگوش ۴)پرنده ۶-در یک جزیره فط یک موجود به عنوان همدم شما وجود دارد.کدام حیوان؟ ۱)انسان ۲)خوک ۳) گاو ۴) پرنده ۷-اگر می توانستید تمام حیوانات را اهلی کنید کدام حیوان را به عنوان حیوان خانگی انتخاب می کردید؟ ۱)دایناسور ۲)ببر ۳)خرس قطبی ۴) پلنگ ۸-اگر قرار بود برای ۵ مین به صورت یک حیوان در آیید .کدام حیوان؟ ۱)شیر ۲) گربه ۳) اسب ۴)کبوتر رفتن جزئی از بودنه میرم تا تو قلبت باشم شاید یه نشونیه غلط یه سو تفاهم بود یه روز عاشقمون کرد حالا با از بین بردن نشونیا میخوام عاشق بمونیم... با هم موندن عشقمون رو ناقص و در آخر نابود میکنه بزار لحظه ی آخر به یاد هم چشمامون رو رو هم بزارم بزار تموم عمر تو حسرت هم بمونیم اگه با هم باشیم به فکر هم نیستیم عشق مقدس تر از ازدواج پس بیا خرابش نکنیم بیا طبق قانون طبیعت به هم نرسیم تو مال اون و من مال این اما تو فکر هم... احمقانس اما خودت دیدی که اگر بخوایم با هم باشیم شخصیت همو به گه میکشیم ... شاید از عشق زیاده که تو دوست داری منو آزار بدی و من تورو.. اما با این کارا دیدی که داشت عشقمون نابود میشد ... زندگی جنبه ی دعواهای مارو نداره... درسته که آشتی بعد از یک دعوای مفصل حال میده درسته که منت کشیدن از تو و ناز کردن برای تو هر دو برام لذت بخشه و لذتش یادم نمیره اما دیدی که باعث شد فکر کنیم با هم تفاهم نداریم ... درسته که خانواده هامون و هیچیمون به هم نمیاد و حتی خودمون به هم نمیخوریم اما عاشقتم... درسته که میگن عشق کیلو چنده و سنمون کمه اما دیوونتم و دیوونت میمونم... مطمئنم اگه با هم نیستیم به خاطره زمونس من و تو مال همیم پس به حضورت تو قلبم افتخار میکنم ... میدونم دیگه نیستی که صبح به شوقت از خواب بیدار شم نیستی که به شوق خبر گرفتن ازت بیام خونه نیستی که باهات درد و دل کنم و آروم بگیرم نیستی که بهم بگی دوسم داری و مال منی نیستی که عصبانی شی و من بخندم.. نیستی که فحشم بدی و باهام دعوا کنی و بعد پشیمون شی و من کلی ذوق کنم... خیلی اذیت میشم که نیستی... نیستی تا جونم رو به لبم برسونی دیوونه ی من نیستی چه کنم؟!؟! فقط بدون مال تو بودم و هستم حتی تو لحظاتی که عشقمون بوی خیانت گرفته بود دیگه هیچ وقت بدونه تو آروم نمیگیرم برای هزارمین بار خدافظ اما هر روز که بیدار میشم بهت سلام میکنم... با یادت شادم ... دل به تو دادم ... در دام افتادم... از غم آزادم... دل به تو دادم فتادم به بند ای گل بر اشک خونینم نخند سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز چه شد آن همه پیمان که از آن لب خندان بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن کی آیی به برم ای شمع صحرم در بزمم نفسی بنشین تاج سرم تا از جان گذرم... تا ب سرم نه جان به تنم ده چون به سر آمد پای دل ثمرم نشسته بر دل غبار غم زان که من در دیار غم گشته ام غمگسار غم امید اهل وفا تویی رفته راه خطا تویی آفت جان ما تویی هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا... هورررررررررررررررررررررررررررررررررررررررراا... هنوز باورم نمیشه عروسیه دختر عممه ۳سال ازم بزرگتره مثل آجی هستیم واسه هم نه اون آجیه واقعی داره نه من واسه همین از کودکی آجیه هم شدیم... بی شرف نتونست تحمل کنه با هم عروس شیم.... هل بود بچمون تقصیره دوست پسرش بود دیگه اه... انقدر لج و لج بازی کردن تا آجیم از لج اون شوهر کرد... تازه اول عشق و حالمون بود... گند زد توش ...حالا من با کی برم سینما برم کوه برم فشم؟؟؟؟؟ با کی برم خرید؟؟؟؟؟؟ با کی برم کلاس؟؟؟؟؟؟؟ نصفه شب با کی برم بستنی بخورم؟؟؟ حوصلم سر میره با کی مسخره بازی در بیارم؟؟؟؟ با کی برقصم؟؟؟ با کی بپیچونم؟؟؟ هی خدا یا... به هر کی میگم میگه مگه میخواد بمیره؟؟؟بازم با همید... اما دیگه شوهرش که نمیزاره دیوونه بازیایه قبل رو در بیاریم.... باید خوشحال باشم اما خب دلم گرفته من و اون جفت هم بودیم تا حالا هیچ کس به اندازه ی اون اخلاق و رفتار و حالات و علایقش مثل من نبوده... حیف شدیم... احساس میکنم از هم جدامون کردن.... برم بخوابم که فردا باید کله صحر پاشم باهاش برم آرایشگاه ... دیشب دوباره اومد سراغم .... ای خداااااااااااااااااااااااااا صلاحم چیه؟؟؟ چیکار کنم؟؟؟؟ دیوونم کرد... موقعی که بهش نیاز داشتم با نبودنش عذابم داد... حالا که تونستم بعد از 2 سال کلنجار با خودم فراموشش کنم و دیگه به عشق اعتقادی ندارم برگشته و میخواد دوباره عاشقم کنه.... کار دنیا بر عکس... دیشب پای کامپیوتر تو نت بودم که مامانم زنگ زد بهم گفت یه زنگ به فرزاد بزن هر چی گفتم چی شده هی گفت من الان پشت فرمونم قطع کن بهش زنگ بزن... قطع کردم شروع کردم شمارش رو گرفتن اما 4شماره ی اولش رو نگرفته بودم که یوهو قطع کردم با خودم گفتم زشته زودی بهش زنگ بزنم االان فکر میکنه خیلی مشتاقم و منتظرش بودم... مونده بودم چیکار کنم از این ور خیلی دوست داشتم باهاش حرف بزنم از اون ور میترسم فکر کنه میخوام باهاش حرف بزنم... به خودم کلی فحش دادم منه لعنتی با همین غرور لعنتیم انقدر قد قد میکنم تا همه ترکم کنن دوباره تل رو برداشتم و گفتم باید همین الان غرورم رو کم کنم و زنگ بزنم اما باز نذاشتم بوق بخوره و قطع کردم تصمیم گرفتم نیم ساعت دیگه با آرامش بهش زنگ بزنم آخه میدونید که شایدم ندونید اما دست و پام یخ کرده بود و نبضم تند تند میزد نشستم و کلی حرف آماده کردم که بهش بزنم اما وقتی صداش رو شنیدم انگار نه انگار باز دست و پام یخ کرد و قلبم از جا کنده شد تموم حرفایی هم که میخواستم بزنم نتونستم اصلا به زبونم نمیچرخید تعادل نداشتم انگار زبونم رو با موم بسته بودن... یه کم حال و احوال کردیم و از خانواده ها پرسیدیم.... بعد فرزاد گفت سایت سنگین شده از من بدت اومده... بی اختیار یوهو گفتم نه و دیگه نتونستم ادامه بدم... سکوت شد یه ده دقیقه ای جفتمون ساکت بودیم تا اینکه فرزاد سکوت رو با بغض شکست ... کاملا جا خوردم هیچ وقت فکر نمیکردم اون آدم قد جلوی من خودش رو لو بده ... با بغض گفت چرا بهم زنگ نمیزنی؟؟؟ -گفتم نمیدونم.زنگ بزنم که چی بشه... نه تو وقته منو داری و نه من وقته تورو ... -گفت کی گفته من وقته تو رو ندارم چرا بچه بازی در میاری ... -گفتم خب من وقته تورو ندارم ...یا همش دارم درس میخونم یا کلاس و کوفتم ... -گفت خب یه روز که بلاخره همه ی کارات تموم میشه و میتونی با من بیای... -گفتم نمیدونم و باز سکوت شد... -دوباره با بغض گفت نمیگی یکی اینجا هست که دلش برات تنگ میشه یکی هم دوستون داره باهاش اینجوری میکنین؟؟؟ -به شوخی گفتم فقط یکی؟؟؟؟ -جدی تر شد و گفت پس چند تا؟؟؟دیگه کی دوست داره حتما خیلی ها هستن که واقعا دوست دارن و من دارم چرت و پرت میگم باشه برو با همونایی که دوست دارن کاری نداری؟؟؟؟ نمیخواستم قطع کنه واسه همین طبق معمول نگفتم نه و قطع کنم... -گفتم الان ناراحت شدی؟؟؟؟ -گفت نباید بشم؟؟؟؟؟ با احساس آدم بازی میکنی اونوقت... -خندیدم گفتم مگه تو احساسم داری؟؟؟ -گفت نه من هیچی ندارم... حتی تورم ندارم .... بغضش ترکید و گفت فرزاد بد بخته فرزاد هیچی نداره من باید تاوان ندوم کاریام رو بدم اون موقع که تو بودی من لیاقت نداشم اما به خدا آدم شدم به خدا تو مدت نبودنت خیلی فکر کردم نمیتونم بدونه تو .... اما حق با توست من حالا حالا ها باید بکشم ... میدونی چیه این حرفای تو همش بهانست تو ازم زده شدی... با اون همه زجری که کشیده بودم باید میگفتم آره ازت زده شدم یعنی اون روزایی که داشتم از نبودنش میمردم با خودم قرار گذاشتم که اگه برگشت این جوابش باشه... اما با شنیدن این حرفا تو اون لحظه دوست داشتم یه شهاب از آسمون بیاد و صاف بخوره تو فرق سرم... دوست داشتم خودم رو خفه که ناراحتش کردم و باعث شدم بغضش بترکه و اون حرفارو بزنه.... -گفتم نه فرزاد این چه حرفیه کی گفته من از زده شدم هر کی گفته غلط کرده ... نمیخواستم اونارو بگم بهش اما تو اون لحظه حاضر بودم هر چیزی بگم تا اون گریه نکنه داشتم روانی میشدم ... -گفت غزااااااااال -گفتم هووووم؟؟؟ -گفت عااااشقتم... منو بگی نزدیک بود ضعف کنم حالا مامانمم روبه روم وایساده بود هی میگفت چی میگه منم که نیشم تا بنا گوش باز شده بود و داشتم میمردم... هل کرده بودم حتی نگفتم منم همینطور فقط سکوت کردم... -گفت کی گوشیتو عوض میکنی قرار بود فقط این خطت رو من داشته باشم اما به همه دادیش ... این ماجرا واسه 3 سال پیش بود. -گفتم آره اما تو کجا بودی؟؟؟از وقتی خطم رو به خاطرت عوض کردم و قرار گذاشتیم شماره هامون رو به هیچ کس ندیم قهر کردیم تو این همه مدت منتظرت میشستم و خطم رو به هیچ کس نمیدادم؟؟؟ -گفت نه میرفتی با امیرو خمیرو اینا دوست میشدی!!!!!! -گفتم دیوانه خمیر چیه ؟؟؟ -گفت والاااا هر چی من هیچی نمیگم هی هر روز میگه اینو دوست دارم اونو دوست دارم تو فقط باید منو دوست داشته باشی فهمیدی؟؟؟ -گفتم بله بله ببخشید ... بعدشم شروع کرد به لاو ترکوندن و بعدم شروع کرد قربون صدقه ی مامانم رفتن... -گفت زنگ زدم به مامان عید رو بهش تبریک گفتم گفتم عیدتون مبارک آزاده جون (آزاده مامانمه)به هر حال شما هم حاج خانمید دیگه مامان ترکیده بود از خنده کلی با هم خندیدیم ... -گفتم خب حالا چیکار کنم خوشحالی؟؟؟ -گفت چیه چشت دراد !!!!چش نداری من و مامانمم رو ببینی؟ چشاتو در بیارم؟؟؟؟مامانت گفته درس نمیخونی خیلی اذیت میکنی دیگه تکرا نشه وگرنه میام خفت میکنم مامانم رو اذیت کنی!!!! -داشتم از حسادت میترکیدم گفتم برو بابا ... -گفت آره اتفاقا مامان بهم گفت هر موقع اذیتت کرد بهم بگو بکشمش .. منم گفتم نه آزی جون دختر خوبیه میخوای بگم حالت رو بگیره؟؟؟؟ دیگه خلاصه خیلی .... میگفت و منم حرص میخوردم.... یوهو احساسات گل کرد و شروع کرد شدید لاو ترکوندن داشتیم حرف میزدیم که متوجه شدیم به جز صدای خنده ی من صدای خنده ی یکی دیگه هم میاد فکر کردیم خط رو خط شده اما خیلی زود متوجه شدیم مامانم از اون ور تمام حرفامون رو شنیده... فرزادم که خیلی خجاتیه... دیگه داشت میمرد از خجالت... خیلی خندوندم و نذاشت واسه امروز درس بخونم اما به قول خودش چون ویتامینش رو خوردم امتحانم رو خوب دادم... آخه دیشب مامانم هی میگفت فرزاد جان ق5طع کن درس داره هی میگفت حالا فعلا بزارین انرژی بگیره .... دیشب به نظر خودم مخم رو زد حد اقل تونست کاری کنه که تا آخره شب نتونم یه لحظه بهش فکر نکنم و شبم خوابش رو تا صبخ ببینم و الانم بیام واسش پست بذارم.... دیوووووووووووونه مهره ی مار داره خاک بر سر.... هر کاری باهام کنه بازم میبخشمش فقط تو این روزا از خدا میخوام کارام رو جور کنه اون چیزی که ته دلمه ... نمیدونم خودش بهتر میدونه... وقتشه قفل این محبس رو بشکنم تشنه ی از تو گذشتنم. این منم .این منم... عشق تو بعد از این میشه یه خاطره باید از خاطره من بره. این جوری بهتره ........ من بعد تو از غروب تو نفس میگیرم بعد تو میشکفم. خندهام رو پس میگیرم تو بعد من ته زخمی به روی پیرهن خم میشی. میشکنی. بعده لحظه ی رفتن من من بی تو خوبه خوبم دل خوش تر از همیشه با رفتنت غم واسه من افسانه میشه..... اما تو تلخ و خسته چشمات رو غم میگیره تو این قفس .بی هم نفس قلبت میمیره.... یه مدته که به هیچی فکر نمیکنم دچاره روزمرگی شدم به قول استادم اول دچاره روزمرگی میشیم و بعد هم روزمردگی… اصلا دیگه فکر نمیکنم اصلا به چی فکر کنم چه چیزی تو این دنیا ارزش فکر کردن داره؟؟؟ فقط میرم و میام گه گداری لبخندی میزنم تا همه فکر کنن دارم به زندگی عادی ادامه میدم…. زندگیم یکنواخت شده صبح تا بعد از ظهر مدرسه بعد یه کم درس بعد خواب دوباره صبح مدرسه و………… تکرار میشه تکرار میشه و تکرار خسته شدم از این تکراری ها… می خوام راحت راحت شم از این دنیا …. از این قفس با تمام جزئیاتش خسته ام… بریدم… خدااااااااااااا… کوشی؟؟؟ میخوام بیام پیش خودت منو ببر پیش خودت تو دیگه نذار تنها بمونم میخوام باهات باشم منو ببر پیش خودت مگه این شونه های نحیف چه قدر توان داره که این غم رو به دلم انداختی ؟؟؟ راحتم کن ببرم پیش خودت… نمیخوام دیگه نمیخوام دیگه نمیتونم تحمل کنم … نمیخوام بیش تر از تنها باشم… حد اقل قبلا به فرزاد به … یه کوچولو فکر میکردم الان که حتی اون فکرم ندارم دیگه از کسی خوشم نمیاد .اصلا کسی واسم مهم نیست … پسره ی احمق فکر کرده من سیب زمینیم … بعد از یکسال دوری و تنهایی بعد از اون همه زجری که بدون اون کشیدم حالا برگشته و میخواد رسمی شیم … انگار مغز خر خوردم تو این سن خودم رو بندازم تو دردسر… اصلا خرم اگر ازدواج کنم اونم چی؟؟؟ تو این سن… واقعا نمیدونم چه فکری راجع بهم کرده… تازه فراموشش کرده بودم… نمیخوام دیگه … پنج شنبه سره کلاس زبان بودم که دیدم گوشیم زنگ زد ریجکت کردم باز زنگ زد خلاصه انقدر زنگ زد تا مجبور شدم اجازه بگیرم و برم بیرون … شخص خاصی نبود مامانم بود واسه همین من خیلی هل کردم فکر کردم اتفاقی افتاده انقدر دست پاچه شده بودم گوشی رو که جواب دام گفتم( های مام) دیدم از اون ور یکی ترکید … به مامانم گفتم چی شده هی زنگ میزنی اون کی بود خندید؟ هیچی نگفت زد به شوخی و خنده و گفت خارجی شدی فارسی صحبت کن ما هم بفهمیم و از این حرفا… غیر عادی بود خیلی شوخ و شنگ بود فهمیدم یه کاسه ای زیره نیم کاسس اما نفهمیدم چی شده … گفت تعطیل شدی وایسا من میام دنبالت… خیلی مسخره بود من همیشه خودم میام کلاس من سعادت آباده از اونجا تا خونمون ده مین راهه واسه چی بیاد دنبالم.گرخیده بودم.... هیچی دیگه ما تعطیل شدیم رفتیم دم در ولی ماشین مامانم رو پیدا نکردم هرچی نگاه میکردم نبود … یوهو دیدم مامانم از یه زانتیای نک مدادی پیاده شد اشاره کرد گفت بدو بیا … رسیدم به ماشین گفت بشین جلو تو ماشین رو نگاه کردم دیدم فرزاده رنگ و روم شد مثل گچ دیوار جا خوردم مونده بودم چیکار کنم … به مامانم گفتم خیلی بدی خودت بشین جلو چشم خوره رفت گفت بتمرگ جلو… منم تمرگیدم… طبق معمول فرزاد صداشو بچگونه کرد و گفت سلااااااااااااام باقالی.... منم روم رو کردم به خیابون و آروم گفتم سلام. فهمید نمیشه باهام ور رفت .شروع کرد با مامانم حرف زدن و شوخی کردن ... انگار نه انگار من آدمم و وجود دارم با هم میگفتن و میخندیدن... من بغض گلوم رو گرفته بود بعد یکسال میدیدمش ...تا اینکه فرزاد یه آهنگ گذاشت... (تو که با مشعل شادی اومدی به خونه ی من ) (وقت رفتن چرا با من خداحافظی نکردی) (با ÷یامی با کلامی دلمو راضی نکردی) شعرش خیلی قشنگ بود دیگه بغضم ترکید و زدم زیر گریه ولی نذاشتم بفهمن روم به خیابون بود و اشکم تند و تند میریخت... هی گفتن کجا بریم گفتم نمیدونم ... آخر رفتیم کله پاچه ی رو به روی پارک ساعی کله بزنیم. وقتی نشستیم تو رستوران مامانم گفت چی ریخته رو سوییشرتت؟؟؟ فرزاد نگاه کرد و سرش رو انداخت پایین منم لبخند زدم مامانم گفت اشک؟!؟! فرزاد رفت تو هم ... بعد از کله رفتیم پاساژ کیش من میخواستم لباس بخرم که نخریدم بعدشم خواستیم بریم سینما قدس که سانسش به ما نرسید... دیگه از اون شب خبر ندارم اما دوست دارم خفشون کنم ... هم اون هم مامانم .... کلی زجر کشیدم تا فراموشش کردم حالا هر بار که تو چشاش نگاه میکنم زجرایی که کشیدم جلو ی چشام تداعی میشه ... با اون قیافه ی پاک و معصومش دلم رو تیکه تیکه کرد حالا میخواد وصل کنه نمیشه... نمیزارم.... ازش خواستم که دیگه نیاد سراغم اما اون گفت تازه فهمیده که چه اشتباهی کرده و تو این یکسال مثل من گیر نیاورده که با همه یش بسازم و به پاش باشم میگه اصلا نتونسته بعد من دختری رو تحمل کنه... اما اینا هم حرفاییه واسه خر کردن من... این دیگه مشکل خودشه ... اون موقعی که من داشتم میمردم کجا بود ؟؟؟ بره همون جا... تنهایی بهتر از با اون بودنه... تنهااااام ... اما بهتر از با اون بودنه.... بزار از تنهایی بمیرم و پایه و باحال و عزیز و امروزی وفهمیده و....هرچی که بگم کم گفتم.اما داره میره! داره از ایران میره واسه همین آخرین اردومون که امروز بود بردمون کارتینگ آزادی. ما هم با کلی شوق و ذوق و هرررر و کر پاشدیم رفتیم. تو اتوبوس رفتنا که خیلی حال داد و خیلی خندیدیم و شیطونی کردیم و راننده اتوبوسمون وقتی رسیدیم تو ورودی نگهمون داشتن و چند تا پسر کرمو تر از خودمون وایستادن واسمون حرف زدن ما هم فقط مسخرشون کردیم و شوخی کردیم و بچه هامونم که مثل این ندیده ها راه به راه شماره رد و بدل کردن.خلاصه کلی خز بازی درآوردیم و مسئولای اونجا هم که دیدن ما از امین آباد اومدیم دیگه بی خیال توضیح موضیح شدن و در روباز کردن. ماهم مثل گله ی گوسفند همدیگرو زدیم و خودمون رو انداختیم تو. بیچاره مسئولای اونجا رم کرده بودن . اولین سری که میخواستن سوار شن اکیپ ما بود(من-آنا-یگانه-نسرین-نسیم-سولی-هدیه) مثل این بی شعورا اصلا به توصیه های اونا اهمیت ندایدم و همون دور اول از مربی زدیم جلو و صدای همه رو درآوردیم. اول از همه هدیه جو گیر شد و گازش رو گرفت منم تحت تاثیر اون قرار گرفتم و پشتش گاز دادم. و به همین ترتیب بقیه بچه ها هم ادامه دادن و در کمتر ۵ الی ۱۰ثانیه موفق شدیم جمعا گند بزنیم مربیه زد کنار همه هی اخطار دادن ما هم انگار نه انگار راه خودمون رو میرفتیم یک اوضاعی بودااا میکوبیدیم به در و دیوار به همدیگه میرفتیم تو چمنا مستقیم میرفتیم تو لاستیکا دور خودمون میچرخیدم اصلا شده بود محشر کبری.... وقتی دورمون تموم شد پیاده شدیم از ماشینا به خودمون اومدیم دیدیم کلا همه ترکیدن از خنده... این وسطا یه چیزو جا انداختم.... آهاااااااااااان اینجاش مهمه....... سر پیچ بودیم که پیچ پیچید و هدیه نپیچید .... درنتیجه مستقیم رفت قاتی باقالیا و الانم بیمارستانه.... کلی خندیدیم به جای اینکه ناراحت شیم شبم میخوایم بریم بیمارستان براش کمپوت ببریم. بیچاره به حساب خودش قرار بوده منو منحرف کنه مثلا کل گذاشته بود من اصلا نفهمیدم چی شد یوهو خودش پیچ خورد ... در جواب کسی که نمیتونه از عشق حرف بزنه... اگه یادت باشه یه روزی زنت بودم نه دوست دخترت یه روزی عاشق بودم نه هوس باز... تو حرف از عشق نزن... امیر خان اون چیزی که از عشق فهمیدی و یادت دادن رو اشتباهی فهمیدی اسم اون چیزی که ازش حرف میزنی خودخواهیه نه عشق... تو منو به خاطره خودت میخواستی خودتم بهتر میدونی ... تو منو میخواستی تا دستت رو بگیرم تا باهات حرف بزنم و شوخی کنم تا بریم بیرون و با هم گل بگیم و گل بشنویم بعد تو منو برسونی خونمون و خداحافظی کنیم... بعدم به دوستات بگی که دوست دختر داری و..... اما پسر جون من دنبال این چیزا نبودم دنبال بدست آوردنت واسه همیشه بودم. چی بگم بهت وقتی عشق رو درک نکردی؟؟؟ تو از عشق چی میدونی بچه؟؟؟ تو منو واسه خودم نخواستی اگه میخواستی موقعی که من دوست نداشتم شماره هام رو داشته باشی از تو گوشیم نمیدزدیدی موقعی که گفتم نمیخوام عکسم رو بدم به زور نمیگرفتی... من واسه تو چه کردم و تو واسه من چه کردی... به خاطرت همه کار کردم همه ی خواسته هام رو زیر پا گذاشتم و کاری رو کردم که تو خواستی تو طول زندگیم قدمی واسه هیچ کس بر نداشتم اما تو میدونی که به خاطرت تن به خیلی چیزا دادم.... اما تو چی ؟؟؟ تو تا تونستی پشت سرم به همه بد گفتی بهم خیانت کردی کاری کردی تمام دوستام باهام بد بشن انقدر که پشتم بد گفتی. تو حتی اعتمادتم ازم دریق کردی .... فکر نکن نفهمیدم با حانیه قرار گذاشتی من اون روز تمام مدت داشتم از پشت بوته ها نگاهتون می کردم.... تو از عشق فقط همینا رو فهمیدی... پس بزار من برات بگم ... عشق این بود که به خاطرت از همه عقایدم گذشتم خودت بهتر میدونی... وقتی میدیدمت دست و پام رو گم میکردم و یخ میکردم ... نمیتونستم با اون فاصله ی کم در کنارت بمونم چون تو حال خودم نبودم ... نمیتونستم باهات حرف بزنم و بگم و بخندم چون برام مثل دیگران نبودی چون مثل پسرای تو خیابون واسم نبودی چون کنارت روحم از تنم جدا بود چون زبونم بند میومد در کنارت... چون حتی نمیتونستم تو چشمات نگاه کنم من کنارت تو اوج آشفتگی آرامش میگرفتم... میفهمی عشق یعنی چی؟؟؟؟ دیگه از عشق نگو .به اندازه ی من عاشق نبودی... تو از خودخواهی هات بگو چون همین الانم باز نمیفهمیدی دارم چی میگم... فقط توقع فقط توقع حتی یک ذره گذشت هم به خاطر عشقت نکردی ... اون چیزی که تو میگی من نمیبینم... نمیخواد برام تعیین کنی که بهت فکر کنم یه عاشق هیچ وقت نمیتونه فراموش کنه میدونی چرا؟؟؟ نمیدونی !!! چون آدما سخت عاشق میشن پس نمیتونن آسون از یاد ببرن.... شاید واسه تو که زودی عاشق میشی و زودی فارغ فراموش کردن راحت باشه ... اما من اگه حتی روزی پسر بازی هم کردم به هرکسی دل ندادم حداقل نذاشتم دلم هرزه بار بیاد... متاسفم برات.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
)

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
| Design By : RoozGozar.com |





